دوشنبه 29 اسفند 1390

بهار ...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه ی رنگين نمی‌ پوشی به کام

باده ی رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

                                                                                            فریدون مشیری

سه شنبه 16 اسفند 1390

رویای واقعی ...

واسه دیدن بارون اشکات ، دوباره خاطره هامو سوزوندم

ولی تو اینجا نبودی ببینی ، چه جوری پای نگاه تو موندم

تو نبودی که ببینی دلم رو  ، چه جوری عاشق عشق تو مونده

منی که بی تو یه لحظه نبودم ، کی دل خاطره هاتو شکونده

میون رنگ عجیب نگاهت ، یه کمی فاصله مونده تا دریا

تا دل خسته نفس یه نفس شه ، تو بیا واقعی شو خود رویا

واسه دیدن ساحل چشمات ، همه ی دار و ندارم و میدم

واسه ی شادی قلبت عزیزم ، همه احساس تو قلبم و میدم

میون این همه دوری مفرط ، چه جوری میشه دستاتو بگیرم

حالا که خسته ی بغضم عزیزم ، تو نزار اینجوری بی تو بمیرم ...

جمعه 5اسفند 1390

پرنده ی مهاجر ...

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه تو همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به اینکه شاید سحر و یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت در خونه تو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه …