یک شنبه 30 مهر 1391

عشق من ...

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

 سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد

 از شب و ظلمت و از ظلم نباید ترسید

 تا به خورشید فقط ذکر سحر باید کرد

 به وصال دل از این راه خبر باید داد

 و جهان را هم از هین راز خبر باید کرد

 تیغه ی درد اگر از رگ و جان داشت گذر

 عاقبت از لبه ی تیغ گذر باید کرد

 عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

 موج در موج اگر شاهد دریا باشی

 قطره قطره به دل دوست اثر باید کرد

 از سفر جز هنر عشق نباید آموخت

 از دل خود به دل دوست سفر باید کرد

 عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

 یار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخید

 تا بدانی به چه تدبیر هنر باید کرد

 فتح این قله ی آزاد به آسانی نیست

 عشق من در سفر عشق خطر باید کرد ...

شنبه 22 مهر 1391

دل متروک ...

اشک من پیرهنتو تر کرده

همه جا عطر تو پیچیده ولی

دل دیگه غربتو باور کرده ...

مثل اون پرنده ی شکسته بال 

دل من بعد تو بی لونه شده

با تو بی قراره و بی تو بی قراره

دل من راس راسی دیوونه شده ...

امشبم میون این خاطره های سردم

بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم

که نفهمیدم و کی کجا تو رو ازم گرفت

دست تو جدا شد و نگاهتو گم کردم ...

چرا باید وقتی خونه دلت متروکه

واسه در زدن باید دنبال یک بهونه گشت 

وقتی راه نداره چشمام به حریم قلب تو

چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت ... 

جمعه 7 مهر 1391

کوچه ...

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه ‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی!

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم!

                                                                                        هما میر افشار