سه شنبه 16 اسفند 1390
رویای واقعی ...

واسه دیدن بارون اشکات ، دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی ، چه جوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو ، چه جوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم ، کی دل خاطره هاتو شکونده
میون رنگ عجیب نگاهت ، یه کمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس یه نفس شه ، تو بیا واقعی شو خود رویا
واسه دیدن ساحل چشمات ، همه ی دار و ندارم و میدم
واسه ی شادی قلبت عزیزم ، همه احساس تو قلبم و میدم
میون این همه دوری مفرط ، چه جوری میشه دستاتو بگیرم
حالا که خسته ی بغضم عزیزم ، تو نزار اینجوری بی تو بمیرم ...
+ نوشته شده در ساعت توسط حمید
|
www.facebook.com/hamid3241