چهارشنبه 29 آذر 1391

آخرین نفس...

تو نگو که خیال محاله
رفتنت واسه این دل تنها
یه سواله ... بی جوابه
مثه خوابه ... یه عذابه
نمیدونی چه تیره و تاره
حال قلبی که از تو و دوری
بی قراره ... بی قراره
نگو دیره ... که میمیره
آخرین نفسامه و بی تو 
دارم حس میکنم که میمیرم
لا اقل بذار این دم آخر
از چشمات همه چی رو بگیرم
توی لحظه ی خسته ی دلخوشی
که تو بی نفسی منو میکشی
کاش بهم دل خستم و پس بدی
یا به قلب یخی تو نفس بدی
همه باور و ترسم از اینه
که بیاد روبروم و بشینه
غم و درد چشام و ببینه 
بگه حال و روالش همینه
گاهی میگذرم از همه دنیا
مث قایقی از دل دریا
که یه لحظه چشمات و ببندی
بخندی ... بخندی 

یک شنبه 19 آذر 1391

پاییز...

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش...
ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید
یا نروید
هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای 
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها "پاییز"...

                                                                                    مهدی اخوان ثالث