دوشنبه 30 آبان 1390

بوسه...

گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله ی زنجیرها بر دست من !

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

وآن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست !

من به خود لرزیدن از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف !

ای دریغا شبروان‌ کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خواب شان

گفتمش فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش !

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست !

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تارکش شکفت

جوش خونن در گونهاش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند !

من ز جا برخاستم

بوسیدمش ...

                                                                               هوشنگ ابتهاج  

جمعه 20 آبان 1390

آبی خاکستری سیاه

زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان ، فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست  ...

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی ، این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد ، شورعشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی  …

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ !!!

من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ !!!

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟ همه چیز !!!

تو چه کم داری ؟ هیچ !!!

چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را بی قید و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر

را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس ... کاشکی می دیدم

من به خود می گویم :

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟"

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو ، متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟

                                                                                   حمید مصدق 

سه شنبه 10 آبان 1390

همسفر

همسفر در این راه طولانی

که ما بی خبریم و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی!

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت ،

دوست داشته باشم .

و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه ،

مورد دوست داشتن تو نیز باشد .

مخواه که هر دو ، یک آواز را بپسندیم .

یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را .

مخواه که انتخابمان یکی باشد ، سلیقه مان یکی ،

و رویاهامان یکی .

هم سفر بودن و هم هدف بودن ،

ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست .

و شبیه شدن ، دال بر کمال نیست .

بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده ،

واجب نیست که هر دو صدای کبک ، درخت نارون ،

حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ

و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که

یا عاشق زائد است یا معشوق .

و یکی کافیست .

عشق ، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است .

اما،  این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می زنم ، که ارزش آن در "حضور" است ،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری .

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم .

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم .

بخواه که همدیگر را کامل کنیم ، نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه ، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست ،

بحث کنیم .

اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند .

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند ، نه فنای متقابل .

اینجا ، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری

زندگیست .

بیا بحث کنیم .

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم .

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم .

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،

در بسیاری زمینه ها ،

تا آنجا که حس می کنیم

دوگانگی ، شور و حال و زندگی می بخشد ،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ، حفظ کنیم .

من و تو ، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم .

و حق داریم ، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم ،

بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...

                                                                                     نادر ابراهیمی