جمعه 29 مهر 1390

دردهای من...

دردهای من

جامه نیستند

تازتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا زنای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

                                                                                  قیصر امین پور

پنج شنبه 21 مهر 1390

آب و آتش

آب و آتش نسبتي دارند جاويدان

مثل شب با روز…

اما از شگفتي ها

ما مقدس آتشي بوديم و آب ، زندگي  ما

آتشي با شعله هاي آبي زيبا

آه...

سوزدم تا زنده ام يادش ، که ما بوديم

آتشي سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه اي بس پاک و روشن

هم فروغ و فر ديرين را فروزنده

هم چراغ شب زداي معبر فردا

آب و آتش نسبتي دارند ديرينه

آتشي که آب مي پاشند بر آن ، مي کند فرياد

ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند

آب هاي شومي و تاريکي و بيداد

خاست فريادي  و درد آلود فريادي

من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، اين از ياد

که آتشي بوديم بر ما آب پاشيدند

گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت

همچنان که رفته است و مي رود بر باد...

                                                                                مهدی اخوان ثالث

جمعه 8 مهر 1390

پنجره...

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيدن

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد

و باز ميشود به سوي وسعت

اين مهرباني مکرر آبي رنگ

يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم

سرشار ميکند

و ميشود از آنجا

خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان کرد

يک پنجره براي من کافيست ...

وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند

وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا

با دستمال تيره قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي که زندگي من ديگر

چيزي نبود هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري

دريافتم بايد بايد بايد

ديوانه وار دوست بدارم

يک پنجره براي من کافيست ...

 اي دوست اي برادر اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گل ها را بنويس

هميشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت ميشوند و مي ميرند

من شبدر چهار پري را مي بويم

که روي گور

مفاهيم کهنه روييده ست

آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود ؟

آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب که در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟

حس ميکنم که وقت گذشته ست

حس ميکنم که لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است

حس ميکنم که ميز فاصله ي کاذبي است در ميان گيسوان من

و دستهاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟

حرفي بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم ...

                                                                                   فروغ فرخزاد