پنج شنبه 31 شهریور 1390

جام اگر بشکست...

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه ی کوهم

سالها رفته است کز هر

آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پر پر گشت

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا

شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد

ناله من میترواد از در و دیوار

آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب

نرم نرم از راه دور

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است

اما من ...

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز ز اندوه می پرسم :

جام اگر بشکست

ساز اگر بگسست

شعر اگر دیگر به دل ننشست ...

                                                                                 فریدون مشیری

پنج شنبه 17 شهریور 1390

دوستت دارم ...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش… شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی ...

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند ...

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد ...

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد ...

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به سواستفاده کردن از اعتماد آدم‌ها! به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند ...

غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر...

تقصیر از ما نیست ...تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

               دکتر علی شریعتی

سه شنبه 1 شهریور 1390

ای گریز ناگزیر ...

به تو از تو می نویسم ، به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود

زیررگبار مصیبت ، بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد ، مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا ، تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم ، نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم ، از گذشته یادگارم

در گریز ناگزیرم ، گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود

                                                                اردلان سرافراز