جمعه 20 آبان 1390
آبی خاکستری سیاه

زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایی ست
می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان ، فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست ...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی ، این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد ، شورعشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی …
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ !!!
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ !!!
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز !!!
تو چه کم داری ؟ هیچ !!!
چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را بی قید و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
را که عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس ... کاشکی می دیدم
من به خود می گویم :
"چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟"
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو ، متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟
حمید مصدق
www.facebook.com/hamid3241