آبی خاکستری سیاه

زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان ، فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست  ...

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی ، این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد ، شورعشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی  …

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ !!!

من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ !!!

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟ همه چیز !!!

تو چه کم داری ؟ هیچ !!!

چه کسی خواهد دید ، مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را بی قید و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر

را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس ... کاشکی می دیدم

من به خود می گویم :

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟"

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو ، متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟

                                                                                   حمید مصدق