خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست...

این‌جا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز 
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست 

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت 
دریا که از اهالی این روزگارنیست 

امشب ولی هوای جنون موج میزند 
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست 

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین 
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم
اما چقدر دل‌خوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟‌

                                                                                      محمدعلی بهمنی