زلال...

بگذار بدم بگويند ، بگذار رنجيده در من بنگرند.

بگذار مرا به نگاهي که همواره در آرزويش بوده‌ام متهم کنند.

چه نيازي است به اينکه خود را در برابر اين نسل تبرئه کنم؟

چرا بايد ضعف دفاع از خويش را بر خود هموار کنم؟

نمي‌کنم.

بگذار مرا روحي بشمارند که با زندگي آشتي کرده‌ام

و با سرگرمي‌هاي ابلهانه‌اش سرگرم شده‌ام.

ديگر رنجش تلخ و حتي اتهام اين نسل مرا رنجور و پريشان نخواهد ساخت.

برعکس.

چه اطمينان آميخته با لذتي احساس مي‌کنم.

هنگامي که در چهره نسل جديد موج خشم

و سايه بدبيني‌ را نسبت به خويش مي‌خوانم که در من نيست.

چه لذت بخش و اطمينان بخش و خوب است که به کوچه پا که مي‌نهد

در چشم مردم بخواند که او را به بي‌دردي متهم مي‌کنند.

در رفتار مردم ببيند که او را به کفر تهمت مي‌زنند

و مرد دنيايش مي‌دانند و مرد خور و خواب و راحت .

اينچنين است که خلوص مطلق فرا مي‌رسد

و ايمان از غبار ريا دور مي‌گردد و روح به عشقي زلال

و دل به احساسي ناب و بي‌لک و بي‌رنگ دست مي‌يابد.

چه، ايمان هر چه پنهان‌تر است پاک‌تر است

و عشق هر چه در پناه کتمان مخفي‌تر است، زلال‌تر است.

                                                                                     دکتر علی شریعتی