یک شنبه 23 بهمن 1390
من و غروب و جاده...
دیدم دلم گرفته ، هوای گریه دارم
تو این غروب غمگین ، دور از رفیق و یارم
دیدم دلم گرفته ، دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما ، من کسی رو ندارم ...
دیدم غروبه اما ، نه مثل هر غروبی
پهنا ی آسمونو ، هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی ...
دیدم که جاده خسته س ، از اینکه عمری بسته س
اونم تموم حرفاش ، یا از هجوم بارون
یا از پلی شکسته س ، اونم تموم راههاش
یا انتها نداره ، یا در میونه بسته س ...
من و غروب و جاده ، رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه ، یکی نداشت شکایت ...
گم شدیم از غریبی ، من و غروب جاده
از بس هوا گرفته ، از بس که غم زیاده ...
پر از غبار غم بود ، هر جا نگاه میکردی
کی داشت خبر که یک روز ، میری که برنگردی !
مسعود فردمنش
+ نوشته شده در ساعت توسط حمید
|
www.facebook.com/hamid3241