چهارشنبه 21 دی 1390
كسی نیست ، با خودم حرف می زنم ...

كجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
كجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
كجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
یك لحظه در این تا كجای رفتن بمان
شاید آن كاغذ مچاله كه در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری ، نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
كه در كتابخانه های دنیا به حرف می آیند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاك بازی در باغ و
پله های شكسته ی روز دبستان می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یك بیست
كه جهان را به دل خالی ام می بخشید ، می شكند ...
حالا در این بی كجایی پرشتاب
با كه اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم ها شهری شده نگاهت می كنند
كسی نیست ، با خودم حرف می زنم ...
هیوا مسیح
www.facebook.com/hamid3241