مرغ باران ...

مرغ باران می کشد فریاد دائم :

عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران .

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران ؟؟؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر :

آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو با من ...

مرغ باران می زند فریاد :

عابر!

درشبی این گونه توفانی

گوشه گرمی نمی جوئی ؟

یا بدین پرسنده دلسوز

پاسخ سردی نمی گویی ؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر :

خانه ام، افسوس !

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ،

خموش و سرد و تاریک است ...

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر:

با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن ،

رهگذار مقصد فردای خویشم من ...

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود !

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا

می توان مستانه در مهتاب با یاری

بلم بر خلوت آرام دریا راند ...

ابر می گرید

باد می گردد...

                                                                                   احمد شاملو