یک شنبه 11 دی 1390
مرغ باران می کشد فریاد دائم :
عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران .
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران ؟؟؟
ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر :
آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو با من ...
مرغ باران می زند فریاد :
عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی ؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گویی ؟
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر :
خانه ام، افسوس !
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ،
خموش و سرد و تاریک است ...
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن ،
رهگذار مقصد فردای خویشم من ...
مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود !
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا
می توان مستانه در مهتاب با یاری
بلم بر خلوت آرام دریا راند ...
ابر می گرید
باد می گردد...
احمد شاملو
www.facebook.com/hamid3241